دوشنبه 3 مهر 1391

نیم-ریمو

   نوشته شده توسط: کریم چعب    نوع مطلب :ادبی ،

چرخ با این اختران نغز وخوش و زیباستی

                                                                       صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

صورت زیرین گر رود با نردبان معرفت

                                                                       با اصل خود یکتاستی

 

یک روز در اواخر زمستان وقتی صبح از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم،حس می کردم صدها یا هزاران سال در این دنیا زندگی کردم وخلاء مرور زمان بر من احاطه کرد تصمیم گرفتم از شهر خارج شوم.مسیر اهواز را به سمت شمال غربی شهر طی کردم حدود سی کیلومتری مسیر اهواز-اندیمشک به بیشه ای رسیدم وارد آنجا شدم به فکر فرو رفتم به زمان دور فکر می کردم به زمان کودکی ام ناگهان حس کردم شب شد شبی زیبا هیچ موجود زنده ای را نمی دیدم به پشت دراز کشیدم وبه ستارگان درخشان نگاه می کردم ذهنم به دوران طفولت منعطف شد به شیوه عجیبی حتی دوران نوزادی ام را حس کردم.

متعجبم چطور مردم مرا ریمو می نامند چگونه وبر چه اساس نام من از نیم به ریمو تبدیل شد در باورم نمی گنجد به چه شیوه رنگ پوستم و اسامی پدرم اسد به مجید و مادرم از بانو به سعیده عوض شد زمانی من در یک منطقه کوهستانی و جنگلی زندگی می کردم چه طور در این وادی هبوط نمودم. درک این برای من سخت است چه برسد که شما باور کنید من متعلق به حال نیستم من نیم در یک کلبه چوبی همراه پدرم اسد و مادرم بانو زندگی می کردیم،پدرم اسد عسل زنبورهای وحشی را جمع می کرد وشخصی به نام خلیل هر هفته سوار بر الاغ به منزل ما می آمد وعسلها را می برد و در مقابل آن آرد، پارچه وکشمش و نمک به ما می داد مادرم بانو با سوزن مخیط برای من و پدرم اسد و خودش از آن پارچه ها لباس می دوخت.

خلیل مدتها به ما سر نزد مادرم بانو گفت خلیل شاید مرده باشد چون او پیر مرد بود . قریب یک ماه ما فقط عسل و تمشک وحشی می خوردیم مادرم بانو با پدرم اسد دعوا می کرد که آن سوی کوه برود و برایمان آرد بیاورد ، دریک شب بسیار سرد زمستانی که برف شدید   می بارید پدرم لحافی به دور سرش پیچید و مقداری عسل که مادرم آنرا در پوست آهو گذاشته بود با خود برد تا به آن سوی کوه برود و آرد برایمان بیاورد موقع رفتن نگاهی به من انداخت پیشانیش از عرق سرد خیس یود من در کنار درب ایستادم 

وتا زوال نور فانوس وارد خانه نشدم مادرم بانو سرم دادی کشید و من وارد کلبه شدم روزها و ماهها گذشت و از پدرم خبری نشد یک روز مرد قد بلندی به کلبه ما آمد من این مرد را هرگز ندیده بودم یواشکی با مادرم صحبت کرد و مادرم شروع به گریه کردن نمود او بیرون کلبه رفت و آنجا ایستاد حس کردم خبر ناخوشایندی در خصوص پدرم اسد به مادرم گفت از مادرم پرسیدم او کیست و مادرم جواب داد او نادر و پسر عمویش می باشد به من گفت کفشم را بپوشم یک پارچه زخیمی دور من پیچاند و گفت هر چه سریعتر باید اینجا را ترک کنیم و با نادر برویم،من دوست نداشتم کلبه خودمان را ترک کنم و از نادر عبوس خوشم نیامد اعتراض کردم مادر با گریه سرم داد زد و من به دنبال مادرم کلبه را ترک کردم نادر مرا بر الاغ خود سوار کرد و افسار آن را به دست گرفت به کوه که رسیدیم مادرم جلو با سختی راه می رفت ومن سوار بر الاغ به وی می نگریستم نادر نگاه های سردی به من می کرد و یواش یواش افسار حیوان را می کشید مادرم سر بالای را با درد و رنج طی می نمود فاصله بین ما و مادرم بانو زیاد شد نادر دست روی سینه من گذاشت و مرا هل داد من از الاغ و کوه سقوط می کردم هنگام افتادنم صورت مادرم بانو که جیغ می کشید را دیدم و بعد به خواب فرو رفتم و وقتی بیدار شدم لخت و عریان و با حجمی خیلی کوچک صورت مادرم سعیده را دیدم مادرم سعیده همانند مادرم بانو مهربان بود و پدرم مجید همانند پدرم اسد زحمت کش بود – الان من نمی دانم مادرم بانو و پدرم اسد کجا هستند و جنگلی که زمانی در آن زندگی می کردیم کجاست نمی دانم چرا نادر من را هل داد مگرمن چکار کرده بودم– دلم برای پدرم اسد و مادرم بانو خیلی تنگ شده است.....

 

 

                                                                                                نیم - ریمو

                                                                                                کریم چعب 


فاطمه ثابتی
یکشنبه 17 آبان 1394 02:26 ب.ظ
از زحمات روز افزون شما ممنونم
پاسخ کریم چعب : با تشکر از لطفی که فرمودید
سینا
یکشنبه 20 مرداد 1392 04:01 ب.ظ
شکرا جزیلا
سه شنبه 14 خرداد 1392 10:10 ق.ظ
پدرم همیشه در قلبم خواهی ماند
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات