یکشنبه 12 آبان 1392

قهوه با طعم عسل

   نوشته شده توسط: کریم چعب    نوع مطلب :ادبی ،

جلال،شکوه و زیبایی او نظر همه را به وی معطوف کرده بود و در آن مجلس می درخشید. قیس بر خلاف جوانان حاضر در آن مجلس یک فرد معمولی بود او نیز شیفته آن وجود زیبا شد قدرت عجیبی در وی پدیدار شد و شهامت پیدا کرد جلورفت سلام کرد و الیسور را برای هفته آینده به قهوه دعوت نمود،الیسور تعجب نمود. صداقتی در قیس دید و ادب وی اجازه نداد که دعوت قیس را رد کند. آن روز در آن مکان در یک کافی شاپ کوچک قیس روبروی الیسور نشست،مبهوت زیبایی و عظمت او شد دست و پای خود را گم کرد  توان صحبت نداشت،حوصله الیسور به سر رسید خواست آنجا را ترک کند قیس خطاب به گارسون،لطفاً نمکی برای قهوه ام بیاورید الیسور،گارسون و حاضرین تعجب کردند،نمک برای قهوه !!!


ادامه مطلب

یکشنبه 12 خرداد 1392

پیروزی روزگار

   نوشته شده توسط: کریم چعب    نوع مطلب :ادبی ،

                                               پیروزی روزگار

سپاسگزارم

             سپاسگزارم

از تو سپاسگزارم ،ای دهر مجهول

            به فضل تو معشوقه زیبای من رفت

وتو می دانی او بلندترین نخل سرزمین من بود

           آهنگ قدم هایش همچون

فرود آمدن باران در دشت های خسروان بود.

           او با گام هایی مغرور بر زمین تشنه و حریص گام بر می داشت

وآفتاب برای نوازش صورتش به زمین می تابید

 آری ؛

            او رفت و آفتاب در سرزمین دیگری  می تابد

                                و ابرهای سخاوتمند بارانی با سرزمین ما وداع کرد      


ادامه مطلب

دوشنبه 3 مهر 1391

نیم-ریمو

   نوشته شده توسط: کریم چعب    نوع مطلب :ادبی ،

چرخ با این اختران نغز وخوش و زیباستی

                                                                       صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی

صورت زیرین گر رود با نردبان معرفت

                                                                       با اصل خود یکتاستی

 

یک روز در اواخر زمستان وقتی صبح از خواب بیدار شدم حس عجیبی داشتم،حس می کردم صدها یا هزاران سال در این دنیا زندگی کردم وخلاء مرور زمان بر من احاطه کرد تصمیم گرفتم از شهر خارج شوم.مسیر اهواز را به سمت شمال غربی شهر طی کردم حدود سی کیلومتری مسیر اهواز-اندیمشک به بیشه ای رسیدم وارد آنجا شدم به فکر فرو رفتم به زمان دور فکر می کردم به زمان کودکی ام ناگهان حس کردم شب شد شبی زیبا هیچ موجود زنده ای را نمی دیدم به پشت دراز کشیدم وبه ستارگان درخشان نگاه می کردم ذهنم به دوران طفولت منعطف شد به شیوه عجیبی حتی دوران نوزادی ام را حس کردم.


ادامه مطلب

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic